محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1762
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« شود ، ذمى بمانند و اگر تكذيب شوند پيمانشان لغو شود و هر كه با دشمن » « كمك كرده و برفته خدا كار وى را با شما گذاشته اگر خواستيد دعوتشان » « كنيد كه براى شما در زمينشان كار كنند و در پناه شما باشند و جزيه » « دهند و اگر نخواستيد هر چه را از آنها به غنيمت گرفتهايد تقسيم كنيد . » وقتى نامهء عمر به سعد بن مالك و مسلمانان رسيد به آنها كه رفته بودند و از سواد دور شده بودند پيشنهاد كردند كه باز گردند و ذمى باشند و جزيه دهند و آنها باز آمدند و همانند آنها كه بر پيمان مانده بودند ، ذمى شدند ولى خراج آنها سنگينتر بود و آنها را كه دعوى اجبار داشتند و گريخته بودند به صف آنها بردند و پيمان دادند و آنها را كه مانده بودند ، و نيز كشاورزان را ، به صف پيمانداران بردند . اموال خاندان كسرى و نيز اموال كسانى را كه با پارسيان رفته بودند و به اسلام يا جزيه گردن ننهاده بودند مشمول صلح ندانستند و غنيمت مسلمانان شد و با اموالى كه از پيش مصادره شده بود غنيمت كسان شد و باقى سواد مشمول ذمه بود و خراجى كه كسرى از آن مىگرفته بود گرفتند . خراج كسرى از سر كسان به نسبت اموال و داراييشان بود . از جمله چيزها كه خدا غنيمت مسلمانان كرد اموال خاندان كسرى بود و كسانى كه با آنها رفته بودند و زن و فرزند و مال كسانى كه به كمك آنها جنگيده بودند و اموال آتشكده ها و بيشه ها و مردابها و گذرها و متعلقات خاندان كسرى . اما تقسيم غنيمتى كه از اموال كسرى بود يا كسانى كه همراهشان رفته بودند ميسر نشد كه در همه سواد پراكنده بود و كسان معتمد و منتخب ، آن را براى غنيمت گيران اداره مىكردند و غنيمت گيران در بارهء همين قسمت سخن داشتند نه همه سواد و ولايتداران هنگام تنازع كسان در كار تقسيم آن تعلل مىكردند از اين رو غافلان در كار اراضى سواد به خطا افتادهاند ، اگر خردمندان قوم با سبك عقلان كه تقسيم اين گونه غنايم را مىخواستند همسخن شده بودند ، تقسيم ميشد ولى خردمندان رضا ندادند و متصديان از راى خردمندان تبعيت كردند و گفتهء سبك عقلان بى اثر ماند ، على